جمعه سی ام فروردین 1392

زندگی منشوری ست در حرکت دوار ...!

برای من تفاوتی ندارد ستاره های شب را تا به سحر در کجای این سرزمین به جستجو بنشینم و این بار سخت زندگی را تا کجا بردوش بکشم.مهم آن است تا آخرین لحظه برای رفاه و آسایش آنان که عاشقانه دوستشان دارم،ایستادگی کنم و بجنگم.روزگارما،روزگار پلشتی هاست و بدسرشتی ها،دراین روزگار وانفسا که صاحب سخن فرموده است،بایدسنگ زیرین آسیاب بود.نمی دانم این سنگ تا به کجا و کی توان ماندن و جنگیدن دارد اما ...احساس می کنم این روزها کمتر گوشی توان و یارای شنیدن صدای چکه چکه خردشدنش را دارد....!

ای دوست!

به جستجوی لقمه ای نان ،به شیراز آمده ام .به پایتخت فرهنگی سرزمینم،به شهر شعر و شعور و عرفان ،درکنار حافظ و سعدی ...

دلم،ابر بهاراست،گاه میخندد و گاه می گرید...!

نوشته شده توسط در 11:41 |  لینک ثابت   •